من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام ، کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر ، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم،این چنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود ، گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
.........
مدتی در اینجا بودم و در این مجازی گاه ، با افرادی مختلف آشنا شدم..
و به کمک خوباشون خیلی چیزا رو یاد گرفتم
کاش یادگرفتن خیلی چیزا برای همه آدما راحت بود...و کاش این یادگرفتن زمانی باشد که بهایی نخواهد
حالا هم به دلایلی که نیازی به تشریح نیست میرم
برای دوستان خوبم هم آرزوی سربلندی و شادکامی دارم
بدرود
پاینده باشید
The life gives you a hundred reasons to cry but
you can gives the life a thousand reasons to smile
واقعا زندگی اونقدر بی ارزشه که نگو. اگه ما بهش ارزش ندیم. در حقیقت ما هستیم که بهش ارزش میدیم.
در یک کتابی نوشته بود: " زندگی کسالت بار نیست بلکه کسالت در مردمی است که از پشت عینک های کثیف و تیره به دنیای خود نگاه می کنند. "
منم چند وقته عینکم رو عوض کردم. احساس میکنم که بدرستی کارم رو انجام دادم و این بهترین حالتی هست که میشه داشت.ولی هنوز هم چیز هایی رو تجربه میکنم.امیدوارم فقط تجربه کنم نه تکرار رویدادهای گذشته.
بلاخره اینکه راهی نیست. فردا بسیار شبیه به امروز خواهد بود مگر بخواهم نباشد.
" این هم به تو میگم که
کاش بدونی دل تنهام...گمشده تو این شب توست "
از دست دادن هر کسی در زندگی میتونه بهترین اتفاق زندگی باشه اگه بدونی که انتظاره نتیجه داره
و این فقط وقتیه که بدونی بازگشتی هست
Waiting is killer
میشه پذیرفت که روزگار همیشه همینطور بوده و هست. این سیر رو باید پذیرفت که هر چیزی یه جایی بلاخره تموم میشه. یا این اصل رو باید پذیرفت یا باید مرد.
افسانه زندگی چیزی جز این نیست یا مرگ آرزو یا آرزوی مرگ
ولی احساس اینکه...توی زندگی برای چیزی کم نذاشتی کار خودتو کردی و دلیلی نمی بینی که خودتو سرزنش کنی و شاکی باشی...بهترین احساسه
در اینصورت این اصل رو باید پذیرفته باشی که به این نتیجه برسی.
رسیدم.شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند زمن آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ برآرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است.
قراره از چندتا از دوستام ، دوستاي خوبم ، جدا بشم . انقدر ناراحتم كه حد نداره، دلم براشون تنگ ميشه ...خيلي..شايد نتونم يه مدت طولاني ببينمشون ...دلم از اين فكر ميگيره...يكيشون كه من خيلي دوسش دارم...ولي نميدونه... بيشتر ناراحته...از همينجا... با اينكه ميدونم اصلا اينجا نمياد ميگم بهش " دوستت دارم... هميشه توي خاطرمي و من هيچوقت فراموشت نميكنم "...از دوريش خيلي غمگينم و فقط ميتونم براش اشك بريزم...
به نام خدايي كه....او را آفريد....تا من تنها نباشم
يادمان باشد از امروز خطايي نكنيم
گرچه در عشق شكستيم صدايي نكنيم.....
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نكنيم
پر پروانه شكستن هنر انسان نيست
گر شكستيم به غفلت من و مايي نكنيم
يادمان باشد بر سر سجاده عشق
جز براي دل محبوب دعايي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سروپايي نكنيم
زندگي..........اگه هيچ چيز بمن ياد نداد........اينو بهم ياد داد كه دوست واقعي وجود
نداره.................جزخدا
خدايا............تو تنهام نذار
گاهی آسمون پر ستاره است...
ولی میون اون ستاره ها اونی که بزرگتر و قشنگتر ودرخشان تره...
اون ستارهء توست...
من اسمشو گذاشتم ستارهء تو...میدونی...
وقتی با ستارهء تو حرف میزنم...وقتی بهش خیره میشم..یا چشمک میزنم..
ازم یه چیزی میپرسه...میگه: دوستم داری؟
منم میگم: دوستت دارم...
ولی یه شب ازم یه سوال دیگه پرسید...
گفت: چرا هیچوقت از من نمیپرسی که دوستت دارم یا نه ؟
منم ازش پرسیدم تو چی؟ دوستم داری؟
میدونی چی گفت؟
گفت: قلبتو بده...گفتم: چه جوری؟...
گفت: چشماتو ببند و یه نفس عمیق بکش و خودتو رها کن...
قلبت خودش پرواز میکنه میاد پیشم...
منم همون کاری رو کردم که اون گفت...
اون قلبمو گرفت و روش یه چیزی نوشت و پسش داد...
میدونی چی نوشته بود؟
نوشته بود: دوستت دارم...
نوشتهء ستاره رو قلبم مونده هنوز....تا آخر هست...
چون اون بهم گفت حقیقت هیچ وقت نابود نمیشه.....
****
شاید این آخرین باری باشه که مینویسم...من میرم شاید برای مدتی...شاید یه مدت طولانی...
شاید برای همیشه...نمیدونم...ولی میدونم فراموش میشم...اصلا چیزی نبودم که بخوام فراموش بشم...
شاید اینجوری میشد از تنهایی خودم رها شم...ولی نشد...
![]()
